حالا كه دارم اين هارو مينويسم،در اواسط يك روز تكرارى و در آشفته ترين حالت ممكن حس ميكنم كه ميتونم در نهايت بگم كه نجات پيدا كردم. صحبت چيز عجيب و غريبى نيست.يك آزمون به ارزش چهار ساعت و ده دقيقه از عمر هجده سالگى در ظاهر و ساعت ها و روزها و سال ها هراس بى پايان قبل و بعد از روز واقعه. اين تلخى كه از اون حرف ميزنم منحصر به يك عدد نيست.من از تلخى بى پايان نگاه ها و آدم ها و گذر كردن از رنج "نشدن ها" حرف ميزنم.از يك بى هويتى و بى انتخابى و تمام حس هاى بى نام و نشونى كه بى توجه رها شدند و شفافيتى كه از تصوير هاى ما دزديدند. من به پيچيده كردن وضعيت ها اعتقادى ندارم اما فكر ميكنم براى رسيدن به يك شفاى جمعى احتياج به بازگويى تمام زخم ها و تاريكى ها براى همه ى ماست.حتى اگه به احساساتمون برچسب پيش پا افتاده بودن بزنن ما نبايد اون هارو ناديده بگيريم.نبايد از پرت كردن حقارتى كه به ما دادن توى صورت خودشون بترسيم.ما نبايد خودمون رو انكار كنيم...
اين يكى دو ماه تمام ناكامى ها يك جا به سراغم اومد.حس ها و تصميماتى كه به دور ترين حفره هاى ذهنم فرستاده بودم دوباره خودنمايى كردن و من بايد اين بار با حوصله به تك تكشون رسيدگى ميكردم.هنوز هم سردرگمم اما اين بار دلم ميخواد به كلمات اجازه بدم از من عبور كنن چون دلم نميخواد بذارم اين جريان همه چيز رو متوقف كنه.ادامه ميدم تا كم كم دوباره بتونم زندگى كنم.
يادداشت سى ام...ما را در سایت يادداشت سى ام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 80